
كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟
كه چنین گاه به گاه
میسرانی بر چشم.... غزل داغ نگاه !
می سرایی از لب.....شعر مستانه آه !
راز زیبایی مژگان سیاه
در همین قطره لغزنده غم ....پنهان است !
و سرودن از تو
با صراحت ! بی ترس ! .... باز هم كتمان است !
كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟
رنج اندوه كدامین خواهش
نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟
نغمه زرد كدامین پاییز ...
غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟
كاش میدانستی .... به چه می اندیشم ؟
كه چنین مبهوتم ....
من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم !!!
با تو ای ترجمه عشق "خدا" را دیدم !!!
آه ای میكده ام !!!
گاه بیداری را
از من و بیخبری هیچ مخواه !
كه من از مستی خود هشیارم !
كاش میدانستی ... به چه می اندیشم !!!
كاش میدانستی!!!!
كاش ...


دوباره سكوت
دوباره تنهايي
دوباره من و يك دنيا خاطره دوباره تنها شده ام دوباره دلم تنگ است
به اندازه غم يك گل پژمرده به اندازه
سوز و تب يك دشت باران نخورده به اندازه اندوه مرغي تو قفس
دوباره صورتم نم اشك را حس كرد
دوباره باران را به انتظار نشسته ام
دوباره درد را به مداوا نشسته ام
دوباره دلشوره به دل نهفته ام
دوباره ميخوام بسوي تو بيايم
دوباره دلم هواي تو را كرده
دوباره دلم هواي تو را كرده




بي تو دلم گرفته با من نمانده حالي
با من غريبه گشتي بعد از گذشت سالي
وقتي كه سهم من شد يك انتظار كهنه
چشمم دگر ندارد اشكي به آن زلالي
عمري سوال كردم تنهايي خودم را
همواره شد جوابم آه و سكوت و لالي
حالا كه دور دورم از پرتو نگاهت
در قلب من دوباره جايت شده چه خالي
آه اي مسافر من سهم من از وجودت
يك بغض كهنه گشته با شكلكي خيالي

الا بذكرالله تطمئن القلوب
سلام دوستان هميشه همراه. اميدوارم نماز و روزه هايتان قبول درگاه حق تعالي قرار گرفته باشد و اين دوستان كوچك خودتون رو هم از دعا فراموش نكرده باشيد.
از شما و سامان عزيز معذرت ميخواهم اگرنتونستم درطول اين مدت بهتون سربزنم كمي گرفتاري و دغدغه هاي شخصيم مانع از اين كار شده بود. اميدوارم به حساب كم لطفي من نگذاريد چرا كه همواره به يادتون بودم. از سامان عزيز هم ممنونم كه جاي خالي من رو پر كرده بود و با مطالب زيبا و خوبش نمي گذاشت وبلاگمون دچار ركود بشه...
اگر اجازه بديد مطلبي رو واستون گذاشتم كه واسه خودم خيلي تاثير گذار و زيبا بود . اميدوارم خوشتون بياد.انشاءالله...
گنجشك و خدا
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتندو خدا هر بار به فرشتگان خوداين گونه مي گفت:« مي آيد؛ من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنودويگانه قلبي ام كه دردهايش را درخود نگه مي دارد .» وسرانجام گنجشك روي شاخه اي ازدرخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:«با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست.»
گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم ،آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بيموقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.
سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت:« ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تواز كمين مارپر گشودي.» گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت:«و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي .» اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
من تو بدترين لحظات زندگيم بودم و واقعا به اين جمله اعتقاد راسخ آوردم...
خدا گر ز حكمت ببندد دري زرحمت گشايد در ديگري


اشک هایم را ببین سرد است و بی جان نازنین
باختم خود را به چشمان تو آسان نازنین
باز جریان تمام لحظه هایم با تو است
تا ته این کوچه گردی های حیران نازنین
کاش بودی تا ببینی در هجوم بی کسی
باز می خوانم تو را با چشم گریان نازنین
بی تو بودن مرگ من در وحشت تاریکی است
همچو برگی در میان خشم طوفان نازنین
پشت حسرت های سوزان دلی پر تاب و تب
کلبه ای اینجاست دور افتاده ، ویران نازنین
با دو دست شوق ، قلبم کاش میشد می نوشت
پشت پلکت قصه ای از عشق پنهان نازنین
ساده و بی پرده گفتم پر ز احساس وجود
دوستت دارم ، نمی گردم پشیمان نازنین
با تو لبریز از غزل هایی همه پر رمز و راز
بی تو اما واژه هایم رو به پایان نازنین
حرف بسیاران برایم هیچ اما خود بگو
چیست من را پوکی این عشق تاوان نازنین ؟
دست بی منت بکش بر بال تنهایی من
می تپد قلبش ولی زخمی و بی جان نازنین
گرچه در فکرت اسیرم ، عاشقانه می رهم
خود شکستی بر دل من قفل زندان نازنین
کاش با نور تو مهتابی ترین مستی من
آسمان تیرگی می شد درخشان نازنین
کاش می گفتی کنون با من که هستم پیش تو
ختم می کردی تو این شعر پریشان نازنین


کاش آسمان ميدانست درد من چيست !
کاش ميدانست نياز من چيست!
کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم....
کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!
دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،
عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!
يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست....
کاش دريا ميدانست کوير چيست!
راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!
دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!
کاش باران ميدانست معني انتظار چيست ....
مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران
را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است....
و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست!


راستش هر جا رفتم نتونستم درد دل کنم...
اینجا بهترین جای درد دله...جایی که یه روزی با عشق ساختمش...
ساختمش که همه غمام رو بریزم توش...
کجا بهتر از اینجا...جایی که باهاش خیلی خاطره دارم...
حالا که تنها شدم تو میشی بهترین دوستم...
با آهنگی که داری آرومم میکنی...
همه غمایی که من دارم تو هم داری...
پس بهتره که باهم باشیم این چند روزه رو...
فقط مواظب باش کسی رو ناراحت نکنیا...
چون تو منی...
ومن بازم برای یک نفر مینویسم و تا وقتی من زنده ام
تو نیز زنده ای و باید با هم آواز دل سر بدیم...
ممنونم ازت مشکی من...
بذار برن بذار همه برن بذار تنهای تنها بشی
تنهایی رو دوست دارم
تنهام بذارید میخوام راحت بمیرم


چشمانم را
به اين خيابان ساكت و بي انتها
دوخته ام
من هنوز منتظر آن رهگذرم
اويي كه چون گذر آب روان
از چشمانم جاري شد
و بذر غم را به رگهايم پاشيد
در اين سكوت سرد
باد با درختان هم آوا
زوزه مي كشد
آسمان نيز
رنگ ماتم گرفته است
گاه ديگر
بغض خاكستريش را مي شكند
و چون باران سيل آسا
اشك مي ريزد
برگها ضجه مي زنند
گويي آنها با نگاهي پريشان
وهم غروبي را مي نگرند
آنها مي دانند كه قلب من تنها
به اميد او مي تپد
ولي من هنوز اشك را
با خود زنداني كرده ام
و اين خيابان بي انتها
با صدايي غمگين
مرا به اميد مي خواند
و من هنوز با هزاران اميد
به آن سر نا پيداي خيابان مي نگرم
كاش لحظه اي باز
آمدنت را
از دور دست ها ببينم!!!!!


يادم نرفته است
گفتي : از هراس باز نگشتن
گفتي : پيش از غروبِ بادبادكها برخواهم گشت
گفتي : طلسم تنهايي تو را
با وردي از آواي آسمان خواهم شكست
ولي بازنگشتي
و ابر بي بارانِ بغضهاي پياپي با من ماند
بي مرزيِ اين همه انتظار با من ماند
بي تو ؛ من ماندم و الهه شعري كه مي گويند
شعر تمام شاعران را انشاء مي كند
هر شب مي آيد
چشمان منتظرم را خيس گريه مي كند و مي رود
امشب ؛ اما در اتاق را بسته ام
تمام پنجره ها را بسته ام
بگذار الهه شعر
به سروقتِ شاعران ديگر اين دشت برود
من مي خواهم خودم برايت بنويسم
مي بيني ؟
ديگر كارم به جوانبِ جنون رسيده است
مي ترسم وقتي كه از اين هجرت بي حدود برگردي
ديگر نه شعري مانده باشد ؛ نه شاعري
كم كم ياد گرفته ام به جاي تو فكر كنم
به جاي تو دلواپس شوم
حتي به جاي تو برسم
چون هميشه كنار مني
كنارم هستي اما .......








